دانلود رمان شب سرنوشت ساز از مهلا جعفری

دانلود رمان شب سرنوشت ساز از مهلا جعفری

داستان راجب یه دختر تکواندو کـاره (آوا) که یه روز مـیره باشگـاه و مـیبینه استادش عوض شـده و یه پسر جذاب و خـوشتیپ به اسم آراده. اراد یه نامزد داره که اسمش سانازه اما ساناز تصمـیم داره که به دلیلی( بعد از خـوندن رمان متـوجه مـیشیـد) زندگی آراد رو خراب کنه
تـولد ساناز مـیشـه و آراد بچه های باشگـاهی که استادشـه رو از جمله آوا به تـولد نامزدش دعوت مـی کنه
ساناز متـوجه شـده آراد دوستش داره مـی خـواد داغونش کنه و شب تـولدش به آراد مـی گـه دوستش نداره
آراد اون شب از ناراحتی م*ت مـی کنه و صبح با بدن برهنه ی آوا روی تخت مواجه مـیشـه…

  • نوع فایل PDF
  • زبان
  • تعداد صفحات 601

نویسنده رمان

دانلود رمان شب سرنوشت ساز

هم اکنون کاملترین نسخه رمان شب سرنوشت ساز را در سایت دنیای رمان دانلود کنید

بدون شک این نسخه کاملترین نسخه رمان شب سرنوشت ساز میباشد

قسمتی از رمان شب سرنوشت ساز:

*آوا*
_آوا مادر پاشو آماده شو باید بری باشگاه یک کنکور دادی دو روزه خوابی.‌‌‌
من _مامان بزار یه کم دیگه بخوابم بعد میرم.
مامان_ ساعت یه ربع به شیشه مگه ساعت شش باشگاه نداری؟؟؟.
مامان تا ساعت و گفت سیخ سرجام نشستم چند ماه دیگه امتحان کمربند دارم اما برای کنکور دو ماه باشگاه نرفتم
من_ باشه باشه مامان الان پا میشم.
بلند شدم رفتم صورتمو شستم تو آینه به خودم نگاه کردم خداییش خوشگل ما چشمای قهوه‌ای مژه های بلند پوست سفید و صاف موها و ابروی مشکی لب قلوه ای بینی قلمی
وجی(وجدان)_ اه اوا وقت گیر آوردی الان دیرت میشه.
من_راست میگیا وجی جون اما چه کنم این قدر زیبام که نمیتونم از خودم دل بکنم.
وجی_خودشیفته.
موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم لباس تبوک (لباس مخصوص تکواندو) رو هم پوشیدم کمربند مشکی با دو خط طلایمم رو بستم.
خداییش با این لباس خفن می شدم
سریع مقنعه ام رو بردم زیر پیرهنم و مانتو روش پوشیدم و رفتم بیرون سوار ال ۹۰ سفیدم شدم عاشق ماشینم بودم.

سریع رسیدم باشگاه خدا رو شکر بچه‌ها داشتند گرم می‌کردند و استاد نیومده بود.
منم رفتم پیششون محیا تا منو دید جیغ زد و اومد بغلم
محیا دوست صمیمیم بود و چون من نیمه دومیم ازش یه پایه عقب تر بودم وگرنه اختلاف سنیمون فقط چند ماهه
محیا_ وای سلام آوا بالاخره تو اومدی باشگاه؟
من_ سلام . اره این مدت گیر کنکور و درس بودم
محیا_ اها حدس می زدم حالا بگو ببینم چیکار کردی؟
من_ خوب بود خودم که راضیم
محیا_ خداروشکر
با بقیه بچه ها هم احوال پرسی کردم
بعد از چند دیقه در سالن باز شد
فکر کردیم استاده” استادمون یه مرد ۴۰ ساله بود” اما یه پسر ۲۵.۳۰‌ ساله اومد تو
لعنتی خیلی جذاب و س*سی بود
موها و ابروهاش مشکی و ته ریششم همین طور چشماشم که طوسیه خیلییی قشنگ بود
فاطمه یکی از دخترای باشگاه که خیلی سر و زبون داشت به پسره گفت
_ اقا پسر این سالن سالنه بانوانه و سالن بقلی مال اقایونه. اصلا تو رو چطوری راه دادن بیای داخل؟؟
پسره یه پوزخند زد و جواب داد
_ شما همیشه اینطوری به استادتون احترام میذارید؟
همه ی بچه ها با تعجب نگاش می کردن
محیا_ استاد ما اقای سپهری هست
پسره_ بهتر بود به جای “هست” بگین “بود” چون ایشون به دلایلی دیگه نمی تونن اموزش بدن و من بجای ایشون اومدم . راستی من آراد کیانی هستم‌.
با بچه ها اشنا شد و شروع کرد به تمرین دادن
من خیلی حالم گرفته شد استاد سپهری عالی بود حیف شد دیگه نمی اد هرچند کیانی هم خیلی عالی اموزش میداد
کیانی قدش تقریبا ۱۹۰ بود استایل شم که نگم براتون ورزشکاری بود کلا عاااالی بود😍
وجی _خجالت بکش دختر
من_وجی جون به چشم برادری گفتم….

دانلود رمان شب سرنوشت ساز

لینک دانلود پس از خرید برای شما نمایش داده میشود

شماره پشتیبانی09336284240

  • لینک های دانلود
  • 0
  • 142
رمان های مشابه

بخش نظرات این مطلب از طرف مدیریت بسته شده است و امکان ارسال نظر وجود ندارد.