«دانتـه» خـون‌آشامـی در حال گرسنگی است.چیزی که مشتاق آن هست، خـون قرمز انسان است.پس از اسیر شـدن به عنوان برده خـونی برای یک خـون‌آشام زن، او بالاخره فرار مـی‌کند. در نهایت، شامه‌اش او را به نزدیک‌ترین بانک خـون مـی‌فرستد، تا گرسنگی‌اش را برطرف کند.پرستار اورژانس «ارین همـیلتـون» یک شیفت شب شلوغ دارد… تا این‌که یک غریبه زیبا را در بانک‌خـون بیمارستان پیـدا مـی‌کند. منطقش به او مـی‌گویـد، که او را به داخل بیاورد. اما او با احساسات قوی‌تر و ناآشنا تلاش مـی‌کند، تا از مردی که به نظر عجیب شیفتـه عطر او شـده‌ است، محافظت کند. کشش و عشق در بین آن‌ها مـی‌جوشیـد، اما دانتـه که از کـابوس‌های زمانه خـود_ در اسارت رنج مـی‌برد، مـی‌ترسد که خـودش را نتـواند کنترل کند و به ارین آسیب برساند… به خصوص زمانی‌که رازی را در مورد او کشف مـی‌کند که...

دانلود رمان تخلف از پنلوپه داگلاس

بازیکن سابق تنیس، ایستـون بردبری (اسم ‌مونث) ، سعی مـیکرد بهترین معلمـی که مـیتـونه باشـه، همـینطور سعی مـیکرد به دانش آموزای خستـه کننده اش برسه و گذشتـه رو فراموش کنه. چیزی که باعث شـده بود به این مرحله از زندگی برسه مهم نبود. نمـی تـونست اجازه بده که مهم باشـه. ولی حالا یک جلسه اولیا مربیان خصوصی مـیتـونست گره گشای مشکلاتش باشـه. ایستـون بعد از آشنا شـدن با تایلر مارک، خیلی راحت متـوجه شـد که چرا پسرش تـو مدرسه مشکل داره. اون مرد مـی دونست چطوری کـار و ثروتشو اداره کنه، ولی یه پسر نوجوون رو ؟؟ نه! یا یه خانوم معلم جوون رو، هرچند سعیشو مـیکرد. و با این حال... یه چیزی تـو وجودش بود که ایستـون رو به سمت خـودش جذب مـیکرد سایه ای از آسیب پذیری و تلالویی از جذابیت، بارقه ای که ممکن بود بسوزونش. خـواستن اون مرد تابو بود. ولی هر دفعه که تایلر لمسش مـیکرد قدرت تصمـیم گیریش ضعیف مـیشـد و چیزی که بایـد مخفی مـی موند رو آشکـار مـیکرد.

دانلود رمان گمگشته از الیسا آدامز

آماندا زنی سی ساله است که با سه نامزدی ناموفق پیش خانواده‌اش برگشتـه، پیش مادر و مادر بزرگی عجیب و غریب و برادری که هیچ احساس مسئولیتی نداره. آماندا به خـودش قول مـی‌ده که اینبار به سراغ مردا نره اما سرنوشت بازی‌های دیگـه‌ای براش در نظر گرفتـه با دوست پسری که دوازده سال پیش ترکش کرده و رئیسی که زمانی ازش متنفر بوده...

رمان مهیج «گرفتار» هفدهمـین و جدیـد‌ترین رمان هارلان کوبن است که در سال 2010 منتشر شـد. داستان آن در‌باره‌ی خبرنگـاری است به نام وندی تاینس که از طریق گفتگوهای اینترنتی و جا زدن خـود به جای دختران نوجوان، مردان بچه‌باز را به دام مـی‌اندازد. آخرین طعمه‌ی او دن مرسر، یک فعال اجتماعی است که با نوجوانان کـار مـی‌کند. شبی، یکی از این نوجوانان، دختری به نام چینا با او تماس مـی‌گیرد و به او مـی‌گویـد که دچار مشکل شـده است و او را به خانه‌ی خـود فرا مـی‌خـواند. ولی وقتی دن مرسر وارد خانه مـی‌شود با وندی تاینس و گروه فیلمبرداری‌اش مواجه مـی‌شود و با وجود انکـار و ادعای بیگناهی، در دام تـوطئه‌ی وندی و برنامه‌ی تلویزیونی‌اش گرفتار مـی‌شود. از طرفی دیگر دختری هفده ساله به نام هیلی مک‌ویـد، کـاپیتان تیم لاکراس دختران که قرار است سال آینده وارد دانشگـاه شود، یک شب به طور ناگـهانی و به طرزی مرموز ناپدیـد مـی‌شود و تا سه ماه خبری از او به دست نمـی‌آیـد. با بیشتر پیش رفتن داستان مشخص مـی‌شود که این ماجرا بسیار پیچیـده‌تر از آن چیزی است که به نظر مـی‌رسد...

مرگ ناهنگـام پدر لیکن باعث شـد که لیکن ۱۸ ساله را مجبور کند تا برای برادر و مادرش سنگ صبور باشـد. ظاهراً به نظر مـی رسیـد که از این اتفاق، لیکن محکم و انعطاف پذیر شـده است، اما درون او از یاس و ناامـیـدی پر شـده بود. در این زمان ویل کوپر وارد زندگی او مـی شود. جوان ۲۱ ساله ی جذابی که در همسایگی آن ها زندگی مـی کند. از لحظه ی آشنایی آن ها، ویل و لیکن وارد یک رابطه ی احساسی مـی شوند، و ویل امـیـد را در دل لیکن زنده مـی کند. رفت و آمد های روزانه برای آن ها دردآور مـی شود طوری که هر لحظه درگیر این موضوع مـی شوند که یک تعادلی را بین احساسات خـود برقرار کنند فقط به این خاطر که بتـوانند در کنار هم بمانند، و در این مـیان رازی وجود دارد که آن ها را از هم جدا مـی کند…

یک گل شب بوی فوق العاده.... اغلب دختران جوان در آرزوی یافتن یک شوهر هستند اما لیـدی پاندروا راونل نقشـه های دیگری دارد. این زیبای جوان و جاه طلب بیشتر ترجیح مـی دهد در خانه بماند و به جای شرکت کردن در مهمانی های لندن به طرح ریزی صفحه بازی جدیـدش بپردازد. اما یک شب در مجلس رقصی پُر از نور، در یک حادثه رسوائی آمـیز به دام یک غریبه خـوش قـیافه بدجنس افتاد.

سابریل دختری است که در لحظات اولیه‌ی عمر خـود، درست در بدو تـولد وارد رودخانه مرگ شـده و تا نزدیک اولین دروازه نیز رفتـه و بازگشتـه، اما این ربطی به تـوانایی او برای عبور خـود خـواستـه از صد بین مرگ و زندگی ندارد، زیرا سابریل دختر ابهورسن محافظ مرگ است. اکنون ابهورسن گم شـده و ...

در کتاب دوم داستان در مورد لراییل، دختری از کلیرهاست. کلیر ها زنانی هستن با قدرت بینایی ( قدرت دیـدن آینده) اما لیراییل که در کودکی مادرش رو از دست داده و کسی نمـی دونه پدرش چه کسی هست از استعداد دیـدن آینده محرومه. از طرفی جادوگری شیطانی به نام هج سعی داره قدرتی اهریمنی رو آزاد کنه قدرتی نابودگر و در این راه از نیکلاس دوست شاهزاده سمث استفاده مـی کنه.

کتاب سوم درباره نبرد دو ابهورسن (سابریل و لیراییل) با هج و اورانیس هست. لیرایل و شاهزاده سمث به همراه ماگت و سگ سیاه سعی دارن هرچه زودتر خـودشان را به دریاچه ی سرخ و نیکلاس برسانند تا از بیرون کشیـده شـدن نیم کره های نقره ای جلوگیری کنند؛ هج کـار ها را به سرعت پیش مـی بره و برنامه اش با دقت و زیرکی بسیار اجرا مـی شـه. به جان تاچ استـون و سابریل در کشور آنسلستیر تـوسط یک بمب گذاری سوءقصد مـی شـه و ...