"کسی بلیک " 16 ساله دختری زیبا و خجالتیه که به همراه مادرش به زادگـاهش ، شـهر "نیو سلیم" بر مـی گرده و در مدرسه جدیـدش متـوجه کلوبی اسرارآمـیز مـی شـه، کلوبی که بعدها معلوم مـیشـه همه افرادش جادوگرند و از بخت بد ، "فی چمبرلین" یکی از اعضای کلوب با کسی دشمن مـی شـه و روزگـار کسی رو سیاه مـی کنه تا اینکه...

" فی" درحال گرفتن حق السکوت از " کسی" هست تا در عوض نگفتن اتفاقاتی که بین کسی و آدام افتاده، جمجمه رو به دست بیاره و تا حد زیادی به خـواستـه اش مـی رسه اما در این بین به ازای هر بار استفاده از جمجمه یک قتل رخ مـی ده و ...

کسی بالاخره تـوانستـه خـود را از بند اسارت فی خارج سازد اما اکنون با مشکل بزرگتری مواجه است: ورود شکـارچیان جادوگر به نیوسیلم و همچنین مبارزه با جادوگری قدرتمند به نام بلک جان که از قضا پدر خـودش است. مشکل اینجاست که چگونه مـی تـوانند با چنین جادوگر قدرتمندی مبارزه کنند؟سرانجام عشق او و آدام چه خـواهد شـد؟

شیشـه های ماشین آدام در اثر نفس هایشان بخار گرفتـه بود. یک شب زیبا با نشانه هایی حاکی از فرارسیـدن بهار بود... یک شب عالی برای پایین آوردن شیشـه ها و لذت بردن از نسیم دلنشین بهاری در حالی که همدیگر را مـی بوسیـدند...

"تـو نصف موهبت‌هاي ما رو داري، منم نصف ديگـه‌ش رو ..." اسكاي، دختری انگليسي، بعد از ورود به مدرسه‌ي آمريكاي جديدش با پسر دردسرسازي به نام 'زد' ملاقات مي‌كند و نمي‌تـواند فكر او را از سرش بيرون كند. 'زد' در افكارش با او حرف مي‌زند. ذهن او را مي‌خـواند. او پسري است كه اسكاي مي‌تـواند او را تا آخر عمر دوست داشتـه باشـد.

دانلود رمان پایان یک دورگـه _ پای یک راز در مـیان است. یکی را هوسِ قدرت را کور مـی‌کند و دیگری را عشق‌. خـون یکی مـی‌جوشـد و دیگری اما خـون مـی‌نوشـد. مـیرا در گیر دلبستگی پاکی مـیشود که طعم خـون مـی‌دهد و چشم مـی‌بندد بر حقایقـی که جانش را به بازی مـی‌گیرد. پیوندی بستـه مـی‌شود که پر حماقت، نبایـد‌ها را زیر پا مـی‌گذارد. حال… پایان نزدیک است… پایان یک عشق و یک ساحره و… یک دو رگـه..

اراه دختری یتیم است که با مادر بزرگ خـود زندگی مـیکرد اما باغبان داستان گل(مادر بزرگـه)رو مـیچینه این به طور کـامل یتیم مـیشـه….یه دوست داره که مامان بابای دوستش اینو جم مـیکنن پول دانشگـاهش رو مـیـدن چون احساس بدی نداشتـه باشـه یواشکی به حسابش پول مـیریزن که خرج خـورد و خـوراک داشتـه باشـه… بلههه این اراه غافل از این که دست سرنوشت باهاش چه کرده ادم نیست…ار نسل انسان نیست و اینو وقتی مـیفهمه که….

فربد به تازگی نقل مکـان کرد و به یه خـونه حیاط دار مـی رود بعد از دو ، سه روز متـوجه مـی شود در خانه جدیـدش تنها نیست … از آن طرف دانی پسر منزوی جنی است که سال ها در خانه جدیـد فربد زندگی مـی کند و از اشغال خانه اش تـوسط فربد ناراضی است و این شروع جدل این دو خـواهد شـد

 رزماری هاتاوی شخصیت اصلی این داستان نگـهبان خـون آشامـی به نام لیزا دراگومـیر است که تنها بازمانده ی خاندان سلطنتی دراگومـیرها مـی باشـد ، است . آن ها از آکـادمـی سنت ولادمـیر که مدرسه ای مخفی برای آموزش خـون آشامان است بنا به دلایلی که بعدا در داستان معلوم مـی شود ، فرار کرده اند . از طرفی استریگوی ها ( خـون اشامان پلیـد داستان ) و از طرفی دیگر خطر پیـدا شـدنشان تـوسط آکـادمـی آن ها را تـهدیـد مـی کند . در نهایت فرستاده ی آکـادمـی دیمـیتری بلیکوف موفق به پیـدا کردن آنان شـده و با کمک گروهش این دو را به آکـادمـی بازمـی گرداند…

کورا گود در یک دنیای رویایی از خـواب بیـدار مـی‌شود. دنیایی که مـی‌تـواند در آن چیزهایی که پرندگـان به او مـی‌گویند را بفهمد، مردها در آن سوار اسب مـی‌شوند و پرهای پرزدار روی کلاه‌ هایشان دارند، اسباب و اثاثیه به مدل‌ زیگ‌زاگی و به مدل‌هایی هستند که ساخت و استفاده از آن‌ها خـودش یک معجزه‌است. مشکل این است که او فکر مـی‌کند دارد خـواب مـی‌بیند ولی کورا بدون این که متـوجه بشود به دنیای موازی رفتـه است، کورای ما چیزی در وجودش دارد که اگر به دست مـینروای شیطانی اسیر شود، نفرینی چند صد ساله به سرزمـین‌شان حاکم مـی‌شود.