هیـدارا حاجیِ جوون ۲۸ساله ای که شرط حج رفتنش ۱۰سال تدریس علوم دینی تـو دانشگـاهه یه حاجی که با شیطنت و جذابیتش ، خط بطلانی رو باور منفیِ جوونای امروزی راجبه مذهبی جماعت مـیزنه و دست بر قضا شوکـا دختر قرتی و بی‌بندوبار سرراهش قرار مـی‌گیره....

مرتضی پسر جوونیه که به خاطر ازدواج مادرش با حاج احمد نامـی، مجبور مـی شـه مهناز، دختر حاج احمد رو صیغه کنه. صیغه ای که فقط برای راحت بودن این دو نفر و حساسیت شـدیـد حاج احمد خـونده شـده و حاج احمد مرتضی رو قسم داده که از اعتمادش سواستفاده نکنه.مرتضی پسر باغیرت و کـاری و همـین طور مذهبیه و برای راحتی مادرش که چند ماه بعد ازدواج، باردار شـده، خـونه حاج احمد رو ترک مـی کنه. مهناز اصلا رابطه خـوبی با پدرش نداره، دلیلش هم جدایی پدر و مادرش و سخت گیری های پدرشـه. این مـی شـه که به خاطر علاقه ای که به مرتضی داره با کلی اصرار، باباش رو راضی مـی کنه تا با مرتضی هم خـونه بشـه. حالا مادر مهناز برگشتـه تا دخترش رو با خـودش همراه کنه و ببردش آلمان غافل از اینکه آقا مرتضی ما یک دل نه صد دل عاشق دخترش شـده.

رز دختر دو رگـه آمریکـای ایرانی بعد از مرگ پدر و بیماری مادر تصمـیم مـی گیرد برای زندگی به ایران نزد خانواده مادری سفر کند. در بدر ورود با پسر دایی مذهبی خـود طاها روبه رو مـی شود که پسری کـاملا مذهبی و پایند به عقایـد مذهبی مـی باشـد مدتی بعد از سفر رز به ایران و مستقر شـدن او در عمارت خانوادگی طاها به خاطر بی پروای ها و اذیت کردن رز تصمـیم به ترک عمارت مـی گیرد که با مخالفت شـدیـد مادر بزرگ مواجه و مجبور مـی شود برای مدتی رز را صیغه کند......