داستان در لوکیشن اسپانیاست. عشقـی آتشین بین مرد ایرانی تبار و دختریاسپانیایی. آرون نیکزاد،مربی رشتـه ی تخصصی تیر و کمان، از تیم ملی ایران جدا شـده و با مهاجرت به شـهر بارسلون،مربی دختری به اسم دیانا مـی شود… دیانا یک دختر اسپانیایی اصیل است،با شیطنت هایی خاص و البتـه، کمـی دست و پاچلفتی و در مقابلش،مردی از ایران با جدیت و سردی شخصیت…

مستانه و مهسان، خـواهرهای دوقلویی که چند بار در مکـان های مختلف با دو برادر دوقلو بنام های رادوین و رامسین برخـود مـیکنن… و خب این برخـورد ها زیاد خـوشایند نبود… دخترا درسشون تموم مـیشـه و برای کـار وارد یک شرکت طراحی لباس مـیشن که از قضا پدر پسرا رئیسشـه! دخترا و پسرا مدتی با هم کلکل مـیکنن اما بعد عاشق هم مـیشن، ولی این پایان ماجرا نیست بلکه شروع داستانه… داستانی از عشق، محبت، درد، گریه، انتقام، رازهای پنهان، قتل، تجاوز و….

 داستان از اونجا شروع مـیشـه که آروان شخصیت رمان ما یه پیشنهاد به ترانه مـیـده و باعث مـیشـه زندگی دوتاشون به هم گره بخـورهیه ازدواج اجباری از طرف خانواده ها که باعث  رخ دادن لحظه هایی زیبایی مـیشـه  این چه طرز اومدنه نمـیگی سکتـه مـیکنم….

پدر پروا دختر رمان ما پلیسه و بخاطر همـین دشمنایه زیادی داره وقتی پروا ۱۵سالش بوده دشمنایه پدرش تـوی ماشین مادرش بمب مـیزارن که مادرش و برادرش پدرام بر اثر این بمب گذاری کشتـه مـیشن . و حالا پدر پروا برای اینکه به دخترش اسیبی نرسه برای اون بادیگـارد مـیگیره.. پروا همه ی بادیگـارد هارو فراری مـیـده اما یه بادیگـارد مـیاد که یه پسر جوونه و پسر دوست پدرشـه و اونم پلیسه ولی بخاطر اینکه پدرش ازش خـواستـه مـیاد و بادیگـارد پروا مـیشـه ..بادیگـارد و پروا با هم خیلی لجن اما ...

درباره چند دختروپسره که هرکدوم به شیوه های عجیبی مقابل هم قرار مـیگیرن و با اتفاقات و ماجراهای جالب و زیادی روبه رو مـیشن رمانی پر از عشق خیانت پنهون کـاری عشقهای اشتباهی لجبازی و شیطنت و ماجراهای غیرقابل پیشبینی و تصور..یه چرخه عشقـی چند نفره که در آخر مکمل های هم مـیتـونن کنار هم باشن و اونایی که به اشتباه کنار همن به انتخاب غلط خـودشون پی ببرند و درست تصمـیم بگیرند نه صرفا احساساتی…..

این رمان در موردی پسری به اسم رسا است که آدم خیلی خـوش گذرون و عیاشیه که یه عالمه دوست دختر داره و داره مدرک تخصصشو تـو پزشکی مـی گیره اما همه چی با تصادف کوچیکی که با یه دختر دبیرستانی به اسم ملودی مـی کنه عوض مـیشـه و تـو یه مهمونی ملودی و مـیبینه و . . .

داستان در مورد دختری به نام رها ست که به صورت مادر زادی ناراحتی قلبی داشتـه که بایـد در ۲۰ سالگی عمل مـیکرده اما به دلایلی در حالیکه ۲۹ سالشـه هنوز این عمل رو انجام نداده و پدر و مادرش که نگران این مشکل جدی و مشکلات روحی رها هستند تصمـیم مـیگیرن از دکتر نیکنام کمک بخـواین که اصولا آدم فوق العاده جدی و منطقـی و به قول رها سنگـه و بالطبع این آغاز سر و کله زدن های این دو است . . .