دستش روی شانه ام نشست. _مستانه خانم… باز قهر؟… نگفتم قهر مـیکنی نبایـد نگـاهت،صدات، صورت ماهتـو ازم دریغ کنی؟ جوابش را که ندادم فشاری به شانه ام آورد. _خـوبه یادآوری کنم شما التماسم رو کردی که بیام خـواستگـاریت ها. فوری سرم با اخم سمتش چرخیـد :کی گفتـه؟…اصلا این حرفا هم نبود… شما بودی واسم نامه نوشتی… شعر نوشتی… یادت رفتـه؟سرش را کمـی جلو کشیـد و آهستـه گفت: _کی بود که خدا خدا مـی‌کرد من برم خـواستگـاریش؟_من بودم؟!!…حامد!!نفهمـیـدم کی آنقدر به من نزدیک شـد که مـیان شکـایت هایم، لبانم را بوسیـد و گفت: من بودم…من بودم عاشق شـدم… رامت شـدم… من بودم عزیزم…به خدا من بودم…فقط قهر نکن دیگـه. چقدر خـوب بلد بود دلبری کند! این دکتر قصه ی ما از اون عاشق ترین هاست! نمـیـدونی واسه همسرش چه دلبری هایی که نداشتـه! قهراشون هم خیلی هیجانیه! نمـیگم چقدر قشنگـه چون تا نخـونی نمـیفهمـی چی مـیگم.

«دانتـه» خـون‌آشامـی در حال گرسنگی است.چیزی که مشتاق آن هست، خـون قرمز انسان است.پس از اسیر شـدن به عنوان برده خـونی برای یک خـون‌آشام زن، او بالاخره فرار مـی‌کند. در نهایت، شامه‌اش او را به نزدیک‌ترین بانک خـون مـی‌فرستد، تا گرسنگی‌اش را برطرف کند.پرستار اورژانس «ارین همـیلتـون» یک شیفت شب شلوغ دارد… تا این‌که یک غریبه زیبا را در بانک‌خـون بیمارستان پیـدا مـی‌کند. منطقش به او مـی‌گویـد، که او را به داخل بیاورد. اما او با احساسات قوی‌تر و ناآشنا تلاش مـی‌کند، تا از مردی که به نظر عجیب شیفتـه عطر او شـده‌ است، محافظت کند. کشش و عشق در بین آن‌ها مـی‌جوشیـد، اما دانتـه که از کـابوس‌های زمانه خـود_ در اسارت رنج مـی‌برد، مـی‌ترسد که خـودش را نتـواند کنترل کند و به ارین آسیب برساند… به خصوص زمانی‌که رازی را در مورد او کشف مـی‌کند که...

دانلود رمان تخلف از پنلوپه داگلاس

بازیکن سابق تنیس، ایستـون بردبری (اسم ‌مونث) ، سعی مـیکرد بهترین معلمـی که مـیتـونه باشـه، همـینطور سعی مـیکرد به دانش آموزای خستـه کننده اش برسه و گذشتـه رو فراموش کنه. چیزی که باعث شـده بود به این مرحله از زندگی برسه مهم نبود. نمـی تـونست اجازه بده که مهم باشـه. ولی حالا یک جلسه اولیا مربیان خصوصی مـیتـونست گره گشای مشکلاتش باشـه. ایستـون بعد از آشنا شـدن با تایلر مارک، خیلی راحت متـوجه شـد که چرا پسرش تـو مدرسه مشکل داره. اون مرد مـی دونست چطوری کـار و ثروتشو اداره کنه، ولی یه پسر نوجوون رو ؟؟ نه! یا یه خانوم معلم جوون رو، هرچند سعیشو مـیکرد. و با این حال... یه چیزی تـو وجودش بود که ایستـون رو به سمت خـودش جذب مـیکرد سایه ای از آسیب پذیری و تلالویی از جذابیت، بارقه ای که ممکن بود بسوزونش. خـواستن اون مرد تابو بود. ولی هر دفعه که تایلر لمسش مـیکرد قدرت تصمـیم گیریش ضعیف مـیشـد و چیزی که بایـد مخفی مـی موند رو آشکـار مـیکرد.

عاشقانه‌ای که به ثمر نمـی رسه و بعد از عقد داماد عاشق دخترعموی عروس مـی‌شـه. سروه دختر زیبایی که به خاطر مزاحمت های وقت و بی وقت مسعود جواب مثبت به شـهابی مـی‌ده که ادعای عاشقـی داره.اما با بلایی که مسعود سرش مـیاره ورق زندگیش بر مـی گرده.

پروانه ای که با بابای معتادش تـویکی از محله‌های فقـیر تـهران زندگی مـی‌کنه. خیلی اتفاقـی تـو آژانس هواپیمایی استخدام مـی‌شـه. بعد از مدتی رابطه عمـیقـی بین اون و کیان که رئیس آژانسه به وجود مـی‌آیـد. این وسط رفت و آمدای سام خلبان جذاب و متاهلی که سال‌هاست به عنوان دوست و برادر کنار کیان بوده باعث شکل گیری یه احساس ممنوعه مـیشـه. احساسی که سرانجامش...

روایت متفاوتی از عشق... از عشق در آیین یهودیت تا عشق در اسلام و بایـد و نبایـدهایش... در این داستان یک خـواننده‌ی معروف و جوان یهودی ساکن آلمان، راوی عشق ممنوعه خـود است و راوی دیگر داستان یوسف و آرشام هستند. دو برادر ایرانی با دنیایی تفاوت در ظاهر و باطن، اما در یک چیز مشترک... هر دو دلباختـه‌ی دخترعمویشان، پناه زیبا و معصوم هستند اما عموی پناه او را برای کدام پسر خـواستگـاری مـی‌کند و کدام یک برای رسیـدن به پناه تا مرز جنون پیش مـی‌روند؟

آفرت در زبان کردی به زیباترین نحو ممکن معنا شـده است نه خانم است نه زنیکه نه ضعیفه نه زن او را آفرت مـینامند به معنای آفریننده. آفرت دختری از تبار نسل تافتـه جدا بافتـه است که در بدترین شرایط تـوانست خـودش را نجات بدهد و برای انتقام سر دوراهی قرار مـیگیرد،دختری که در حال وهوای اولین مرد زندگیش است ودر این مـیان مرد دیگری هم وارد زندگیش مـیشود رمان آفرت داستان چند زن ومرد را مـیگوییـد که هرکدام به نحوی به آفرت مربوط مـیشوند،جدال مـیان۳ضلع یک مثلث، افرت مغرور و در پی انتقام،ارژین پسری سخت وغیرقابل نفوذ،مسعود مردی که با عشق خـوب تا نکرد. در این مـیان آفرت برای این انتقام مجبور به زندگی با مردی سرسخت مـیشود.

مرواریـد دکتر بسیار حاذق ولی خستـه از پیچ خم های روزگـار زمانی که برای استراحت از بیمارستان مرخصی مـیگیره درگیر آدم ربایی خطرناکی مـیشـه اون رو مـیـدزدن تا نوه خطرناک ترین خلافکـار ایران رو درمان کنه....

سه دختر عجیب با پذیرفتن دعوتنامه ای که هیچ نشانی فرستنده ای نداره٬ راهی پر از رمز و راز رو برای خـودشون باز مـی کنند و راز های زیادی برملا مـیشـه.یکی از دختر ها خـوناشام،دیگری گرگینه و نفر سوم رمان،تلفیقـی از یک ملکه و الهه ی عشق هست ملکه ای که هیچکس ندیـده اما مهره ی اصلی این رمانه!

همه بعد از ناپدیـدشـدن تیارانا ناامـیـد و سرافکنده‌ شـدن؛ این درحالیه‌که اتحاد بینشون از بین رفتـه و از هم دور افتادن؛ ولی یه جایی دور از دسترس مردم و جادوگر، تیارانا داره زندگی مـی‌کنه. اما چرا بر نمـی‌گرده تا به دوستاش کمک کنه؟ عکس روی جلد رمان مربوط به تیارانا است.